گاهی بعضی از احساسات رو نمیشه لذت برد...
و این گند ترین قسمتِ اون احساساته...
خدا،کاش یه بوس بزاری رو لوپم تا اروم شم
خوبیه ذات ادما اینه که میشه دردشونو از روی صداشون فهمید
از رو تفکراشون فهمید
از رو صحبتاشون فهمید
از رو هذیوناشون فهمید
حتی میتونی عمق و نوعشو هم فهمید
حتی مردونگیشون هم فهمید
خوبیش همینه،خوبیه ذات همینه...
سلام نامیزون ترین دخترِ این روزها...
خوبی...؟رو به راهی...؟!!نه نیستی... پرسیدن ندارد دیگر...
دمق(؟) ای این روزها...انگار نمیدانی که هنوز چه ات شده است...
انگار که هنوز تمام نکرده ای ان بازی بازی هایت را در اینده...انگار که هنوز هم داری در اینده و گه گاهی در گذشته ات زندگی میکنی...انگار هم که هنوز داری حسرتِ همه ی نداشته ها و داشته های ِ از دست رفته ات را میخوری...
می دانی...گاهی فکر میکنم این بدترین خصوصیت توست...بزرگترین سدِ پیشرفتت...
میدانی خیلی دلم میخواست که بتوانم ادمت کنم...اما تو تنها چیزی که بلد هستی این است که ادای دیگران را در بیاوری...این که بخواهی مدام خودت را جایِ دیگران بگذاری و نقشِ ان ها رو بازی کنی ولی تنها کاری که کرده ای بازی کردنِ نقشِ خودت بوده است...اخر بدی اش هم این است که این جملات ان قدر تکراری شده اند که دیگر ادم را متاثر نمیکنند،ولی امیدوار هستم که به هر حال متاثر شوی...
یک چیز دیگر هم هست که اینجایم گیر کرده است...
تو فکر نمیکنی که چه قدر از هم سن و سال هایت عقب هستی واقعا...؟!!!
تنها کاری که تویش خبره هستی کد دو بعدی است،خوب اخر کار نیکو کردن از پر کردن است...
حیف نیست تو که امکاناتش را داری و وقتش را هم داری این قدر بخواهی تنبلی کنی بزغاله؟!!!
اه که چه قدر این جملاتِ متاثر کننده تکراری اند!!!به گمانم تقصیر این پدرها و مادرهاست همه اش...
فقط اینکه زندگی مالِ تو است...پس با تمامِ توان آن را بکن و از کردنت لذت ببر...
امیدوارم در دیدارِ بعدی مان زندگی را درست تر از این کرده باشی،لا اقل...
حس میکنم توی زندگیم به اندازه ی یک قورباقه هم مفید نبودم...
من در حال پر کردن ۲۴ سالگیمم و در حال حاضر انگار از همه ی دوستانم بزرگ ترم...
این به شدت منو رنج میده...
.
.
.
اما به درکِ اون ا،خودم و احساساتم عشق است:(